20هفته و یک روزگی
سلام پسر درس خونم.
خوبی مامانی؟
چه خبرا؟؟آذوقه به موقع بهت میرسه؟اذیت که نمیشی؟؟اون تو هوا چجوریهگرمه یا سرد؟
گل پسری امروزم با هم رفتیم دانشکاه و اومدیم خونه و مثه همیشه.اما اتفاق جالب این بود که شما امروز خیلی ناز تکون میخوردی...با ریتم،برام جالب بود تا حالا اینطوری تکون نخورده بودی.
البته من احساس کردم داری با انگشتای ناز و کوچولوت شمک مامانی رو فشار میدی.
اتفاق جالب دیگه این بود که تو دانشگاه یکی از بچه های ترم بالایی که باهاش دوست بودم،به من گفت :عاطفه جون یه چیزی بگم ناراحت نشی،تو به این خوشتیپی و کمر باریکی چرا داری شکم میاری؟حیفه مراقب باش.همیشه من از تیپ و اندامت پیش دوستام تعریف میکردم ،چشم خوردی،و دوستم بهش گفت: بابا عاطفه حامله ست...و اون خیلی تعجب کرد.
آخه میدونی من نسبت به بقیه حامله ها شکمم کوچیکتره.بیشتر شما رفتی به پهلوهام.
دیشب منو بابایی با هم رفتیم تا برای اولین بار برای شما سرویس چوب ببینیم.ولی فعلا موندیم که چی بگیریم،آخه اتاقت خیلی نقلیه،و ما اندازه گرفتیم وتختو که بذاریم نصف اتاق گرفته میشه!!!!
تو اتاقت میز کامپیوتر هم هست،همینطور اتو پرس!!!!!!چه کنم ؟خودم هم موندم،حالا بی خیال.اون قضیه رو منو بابایی یه جوری حل میکنیم.رنگی که پسند کردم این رنگی بود،البته تا الان.اخه ما فقط یه جا رو دیدیم.
راستی پسرم دیشب منو بابایی درگیرات داشتیم.بابایی میخواست تکوناتو احساس کنه ولی شما تا بابایی دستشو میذاشت ،انگار نه انگار که تو شمکمی اصلا تکون نمیخوردی،تازه بعضی وقتا تکونات با چشم هم دیده میشه و برای همین تا بابایی منتظر بود تکون نخوردی ولی بابایی هم نشست کنارم و خیره شد به شکمم،دستاشو گرم کرده بود و تا گذاشت رو شکمم فک کنم از گرمای دست بابایی خوشت اومد و یه عالمه تکون خوردی.واقعا بابایی خوشحال شده بود و میگفت خوشبحالت که امیررضا تو شکمته و شما تکوناشو هر لحظه احساس میکنی.
خلاصه اینکه دیشب با تکونای شما روحمون شااااااد شد.
عزیزم خدا نگهدارت .مراقب خودت باش



20هفته و یک روزگی
